تبليغاتX
از دوست به یادگار دردی دارم

از دوست به یادگار دردی دارم

بازگشت

سلام دوستان ببخشید که این مدت نبودم


 

سردار عشق در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


تولد

    تولدت مبارک همسر عزیزم  

 

    تک ستاره قلبم  

این متن رو تقدیم میکنم به تک ستاره قلبم چون با اون طعم واقعی عشق رو چشیدم و برام یه دنیاست زندگی با .....

دیگر از عاشقی رد کرده ام امشب

روی هر چه عشق را کم کرده ام امشب

طاقتم از حد برون شد بعد از این عشق پنهان وجودم را ببین

عاشقم انکار نتوانم دگر

جز تو سودایی ندارم من به سر با صدایت ساز لالایی زدم

خوابها را رنگ رویایی زدم

چشمهایت را ستاره می کنم وقت شب آن را نظاره می کنم

خسته ام از این همه دلواپسی

از تمام لحظه های بی کسی بی من وتو روزها شب می شوند

تو تمام عشق گمنام منی من شراب کهنه جام توام

مستی گلگون لبهای توام تو بهانه ترانه منی تو همانی تک ستاره منی                          

از آن لحضه که تو را با چشمهای عاشقانه دیدم به دلم نشست و شدی تنها بهانه من تا با آمدنت به شبهای تار من نور امید بدهی و در آن لحضه که تو را احساس کردم با تمام وجودم گفتم : دوستت دارم ا....

 


 

سردار عشق در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


قصه عاشقانه

عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با

در حسرت دیدار تو بودن زیباست                    (گمنام)

 

 

وقتی می خواهم برای.....بنویسم دوست دارم از هر چه در طبیعت است کمک بگیرم از یک گل سرخ تنها گرفته تا یک کبوتری که در ابرها لانه دارد. از چشمه های زلال واز پروانه ای که هر روز زیباتر می شود از کوهی که هیچ پایی به قله اش نرسیده از دریایی که دستی کاکل موجهایش را لمس نکرده از قصه ای که هیچ گوشی آن را نشنیده و از تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است.دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلم بریزم تا کلمه هایم نورانی شوند. دوست دارم در خلوتترین نقطه ماه بنشینم و حرف دلم را برای تو بنویسم دلم نمی خواهد هیچ کس حتی فرشته هایی که در دو طرف شانه هایم زندگی می کنند حرفهایم را بشنوند.من هر دری را به امید تو باز میکنم و برایت آسمانی می سازم و خورشیدی که هیچ گاه غروب نکند و کهکشانی که هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد.این همه شور و هیجان رو مدیون عشق آسمانی توام و تمام فصلها با وجود پاک تو زیبا و شیرینه.بمون تا برای همیشه با تو عاشق بمونم

وقتی با تو حرف میزنم تازه می فهمم که چقدر دنیا قشنگه!

 

میدونی می خوام چی بهت بگم؟

 

                         میخوام بگم

                زندگیم پر از ترانه میشه با.....

                قصه عاشقانه میشه با.....


 

سردار عشق در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


دلهای عاشق

 

ای قلم یاریم کن تا بنگارم نامه عشاق بر صفحه سفید. بگویم از دلهایی که عاشق شده اند. قدمهایی که عشق را احساس کردند و قلبهایی که برای هم و به عشق هم می تپند.یک روز صبح چشمهایم را که باز کردم یادم افتاد که هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم گلدانهای یاسم را کنار پنجره بگذارم .با ابرها راه بروم .آرام و بی صدا با آرزوهایم به دیدن یار عاشق بروم.عکس مادرم را ببوسم.دلهایی را که شکستم ام از نو بسازم.چشمهایی را که ندیده ام به دقت ببینم.صداهایی را که نشنیده ام صمیمانه در آغوش بگیرم و یک بار دیگر در ساحل پر از گوش ماهی و صدف بایستم و مشامم را از عطر تازه موجها پر کنم و سرانجام باید خدا را سپاس بگویم که اجازه داد عاشق باشم.با .....عاشق شوم و زندگیم در میان رویاهای معصوم بگذرد. ای فرشته مهربان از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد فرصتی برای دوست داشتن یک روز اصلا کافی نیست باور کن هنوز بهش نگفتم دوستش دارم. به اوکه هر روز عطر نفسهایش مرا زنده نگه میدارد.

 

خدا داند که ما رویا پرستیم

                                       به بی مانندی چشم تو مستیم

تو را دلهای عاشق می شناسند

                                       فدای چشم مستت ما که هستیم


 

سردار عشق در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت


گریه عاشق

 

نگاهم به آن سوی افق دوخته شده است و به دنبال سایه خورشید محو میشوم در روزگار بی کسی ام آخه دلم گرفته  نمی تونم گریه کنم دیگه اشکی برام نمونده که نثارش کنم. دارم شکنجه میشم از خودم ولی نمی تونم شکوه کنم چه سخته باور این روزا انگاری کوه قصه ها رو سینه من اومده. دیگه پاهام توان آمدن نداره دیگه این ساحل و غروب هم از دست گلایه های من به ناله آمدن دلم مثل یک دیوار شکسته با یک اشاره ای به هم می ریزه یه چیزی بگو آسمون فقط تو موندی برام تو این روزگار .اگه می خوای تو هم برو من از تو هم می گذرم دیگه برام فرقی نمی کنه کی برام می مونه وکی میخواد بره دیگه نه غم می خوام نه ......فقط می خوام بگم هر کی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده      


 

سردار عشق در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


خداوندا

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو

و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم

سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي

وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن

چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد

و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي

که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست

بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم

و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک

خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار

و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را

وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد

به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

برگرفته شده از وبلاگ مرتضی


 

سردار عشق در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


تنهاترینم

 

تنهاترینم

و تنهاترینم من تنها بگذارید من را... دیگر رمقی نیست ،دیگر از چهره پشت نقاب خسته ام،نه نگو ادامه بده چون دیگر توان رفتنی نیست میخواهم نقاب را بردارم بگذار ببینند همه ابر چشمانم را،بگذار ببینند شوری اشک چه بیرحمانه زمختی ابدی به گونه هایم هدیه داده،بگذار همه ببینند سرمای حسرت و بغض با گرمای قلبم چه کرده و به من تکه یخی هدیه بخشیده ،نگو ادامه بده بگذار همه ببینند چقدر چشمانم اشک ریخت و گرمای نگاه چشمانی را جستجو کرد که میتوانست سرمای اندوهم را برهاند بگذار  همه ببینند ارابه روزگار چه بیرحمانه به زیر اورد مرا و زخمهای ابدی بر من به جای گذاشت ،بگذار بردارم نقاب را شاید خورشیدی باشد که صورتم را نوازش کند و اشکانم را بخشکاند ،شاید ابری با دیدن تن غبار غم گرفته ام بغضش را بشکند وتنم را بشوید، شاید دستان نوازشگری باشد که مرحم نهد بر زخمهایم و شاید او... نه تلاش بیهوده هست بر عبث میپایم آخر هیچ کس به دنبال اشک نمیرود آنها لبخند میخواهند ، هیچ کس به دنبال حسرت و درد نمیرودآنهاآارزو و  امید میخواهند .روزی که فعل رفتن را صرف کردم و گفتم رفتم رفتی رفت با گفتن رفت لبخند بر همیشه از زندگیم رخت بربست و بغضی ماندگار به من هدیه داد آنروز دانستم که دیگر آسمان زندگیم نمیتواند خورشیدی داشته باشد ،دیگر هیچ ابری نمیتواند غبار غمهایم را بشوید ،آری دانستم که دیگر دستان هیچ کس نمی تواند مرهمم باشد . آنروز که روزگار هدیه تولد به من غم هدیه داد دانستم که سهم من تنهایی شده پس تنهایم بگذارید تنهای تنها .... این سهم من شده از دنیای شما تنهایم بگذارید

 


 

سردار عشق در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته آسمون

 

 

دلم گرفته آسمون!!!!!!

 

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

                                                خیره میماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب من

                                              قلب من میپوسد انجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شوید از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

                                             فارغ از افسانه ها و نامها

از تنها ماندن من هم دلی دردمند دارم دلی که هر ثانیه با تمام حسرتهایی که روزگار برای او اورده اوار میشود بر وجودم
دیگر هیچ چیز ندارم تمام فرهنگ لغت زندگیم 4 واژه می باشد : اشک بغض تنهایی و حسرت .....
غریبترین واژه های زندگیم ارزو و لبخند است
تنها ارزویم سپردنم به جاده تنهایی است
روزگار حسودترین فرد است
اوست که با حسادتش تمام لبخند هایم را گرفت و بغضی ماندگار به من هدیه داد پس تو ای مهربان ارام بخند و سعی کن تبسمت را همیشه نگه داری چون روزگار تاب دیدن هیچ قهقهه ای را ندارد انچنان میکوبدت که دیگر تبسم هم برایت نماند ارام بخند ارام ارام .....

 


 

سردار عشق در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت


جام شکسته

 

 

می نویسم برای دلی که می زیسته با ..........  

 

من همیمن یک نفس از جرعه جامم باقیست

                           آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش  

                        

باورم نیست که فصل اندوه رسیده باشد در سکوت خسته باور من .رویاهایم هم آهسته ترکم می کند و مرا با بغض و آه تنها می گذارند. آنکه روزی آینه لبخند و شادی بود حال شکسته جامی بیش نیست آنروز که می گساری می کرد دستان همه نوازشگر او بودند چه شد پس ؟ قضا خواسته یا سرنوشت این چنین نوشته تا جام بیفتد و بشکند ...کجایند آن دستان که در آسمان با شادی می چرخاندند مرا .ببین روزگار چه کردی با من .حال همان دستان اشاره گر راه دگر برای رهگذران شده اند آنها نمی خواهند هیچ تبسمی با دیدنم خشک شود یا آهی از سینه کشیده شود . آخر آنها جام دگر دارند شاید جام های دگر....

هر صبح نسیم غبارهای غمش را بر روی ذرات خرد شده ام جا می گذارد و خود پای کوبان پیام شادی را برای عشاقش می برد . نه دیگر انتظار آمدن  بیهوده است هر روز محوتر می شوم و غبار غم می پوشاند تنم را .و به زیر خاکم و هنوز حسرت آمدن دستان نوازشگر او را دارم .ای کاش رویاها می ماندن و حسرتها می رفتند دیگر آرزویی نمانده جز آمدن باران .آنهم دست نیافتنی است حال که سرنوشت برایم چنین نوشته با غبارهای تنم بنویسد که تنهاترین تنها منم.حال مفهوم این جمله را با تمام ذرات وجودم حس می کنم .روزگار آینه را محتاج خاکستر کرد.


 

سردار عشق در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت